خرید بک لینک
چند وقتی بود خواب نداشتم و فقط به این فک میکردم ادم وقتی تموم میشه تو بچه خودش شروع به رشد میکنه و زندگی دوباره داره، کم کم داشتم فک میکردم میخام منم مادر باشم و فقطم از روی خودخواهی ، تا اینکه یروز حس کردم یچیزی در من رشد میکنه و فهمیدم باردارم ! عجیبه چطور من حسش کرده بودم، خواب میدیدم ! نمیخادش منم نخواستمش اما

درون من کسی

کمک میخواهد

و من

سر دوراهی

تمام میشوم

برچسب: نویسنده: هیراد فراهانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 17:28

دیروز خودم با دستای خودم نطفه شش هفته ایمو سقط کردم و دیدمش، خیلی سخته ادم بخاطر نداشته های الانش داشته های الانشو قربونی کنه، من هنوز باید به خانوادم برسمو هنوز وقت ندارم بذای بچه دار شدن ، اما تجربه خوبی بود ، در اینده اگر دیر نشده بود یه دختر میارم که با پاژی بزرگش کنیم

خداحافظ نی نیی که بمن سپرده شدیو نخواستمت ،منو ببخش که فعلا کسایی که هستن بهم احتیاج داشتن

برچسب: نویسنده: هیراد فراهانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 17:28

من اولاش شوخی شوخی بودم ، هیچ کس منو قبول نداشت بجز خودم هر چی میدوییدم تکمیل نمیشد پازلام تا اینکه دیگران هم منو قبول کردن حالا من جدی جدی شدم و پازلام تکمیل شد.

پاژی اولین کسی بود که بهم گفت : تو یروزی یه کسی میشی که همه انگشت به دهن میمونن ...من اونجا تکمیل شده بودم

برچسب: نویسنده: هیراد فراهانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 17:28

وامم جور نشد برای بار دوم ...

انرژیم کافی نیست

از رو زدن به ادمها بدم میاد

برای خودم نیست ...

برچسب: نویسنده: هیراد فراهانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 17:28

اینو واسه تو مینویسم عزیزم خواهر قشنگممدتیه که خیلی نگرانتم درست از زمانیکه یه دوست پیدا کردی که ده سال از خودت بزرگتر بود و هرروز شبیهش شدی و هرروز نشناختمت من همه سعیمو میکردم تو بدونی مرجع و مقصود خودتی و هرجا کم میاری خودتی و خودت و یه هول کوچیکم از طرف منو خانواده داری ولی این دوستت بهت یاد داد

برچسب: نویسنده: هیراد فراهانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 17:28

من همون دختره بیست ساله که روزهای زیادی بخاطر پول نداشتن کل خیابون ازادی رو از سعدی تا ازادی پیاده میرفت دارم یه باشگاه خانوادگی دایر میکنم ... خدا همیشه هست. وقتی بخای میشه . شبیه رویاس ولی خیلی خوبه شاید یروزی اگر بهم میگفت قراره پست مدیریتیتو ول کنیو بری یه کار ازاد شروع کنی هیچوقت به ذهنمم نمیرس

برچسب: نویسنده: هیراد فراهانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 17:28

داشت همه چی درست میشد که من پریدم وسط و بدم اومد از حرف زدن صاحب ملکو بنگاهیو برخوردشون با خانمها و دوباره رگ فمنیستم زد بالا و با ناراحتی گفتم نمیخایم و اینطوری شد که باشگاه فعلا جا نداره :| اینروزا بیشتر متوجه میشم که چه استعدادایی تو پاژی هست و تو من و تو خواهرام . افتادیم رو روال نیاز به انرژی مثبت داریم بهمون انرژی مثبت بدید با ذهنتون ممنون ♥

برچسب: نویسنده: هیراد فراهانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 17:28

صفحه بندی